دریای دوستی
سپیده

***

ایرانی !

به سر کن خواب مستی

برهمـزن ، بساط خودپرستی

که چشم جهانی ، سوی تو باشد

چه از پا نشستی ؟

در این شب ، ستیغِ نادمیده

تیرِ شب ،

به خونش درکشیده

امید چه داری ؟

همین شب که در خون کشیده ، سپیده

 

تیغ برکش ، آذرفشان

نغمه ها راتندری کن

در دلِ شب

رخ برفروز

کار مهرِ خاوری کن

از درون سیاهی برون تاز

پرچم روشنائی برافراز

تا جهانی، از تباهی ، وارهانی

دیو شب را

تیر بر دل، برنشانی

 

با خواری

در روزگار

ننگ باشد

زندگانی

مرگ بهتا چنین زندگانی

ای برادر

دل یکی کن ، ره یکی کن ، بار دیگر

بال بگشای

سوی شهر روشنی ها

روزگارِ تیرگی ها ، بر سر آور

پ / از آلبوم سپیده – شعر جناب سایه، با نوای استاد شجریان  وُ آهنگ سازی جناب لطفی - « بلبلی برگ گلی خوشرنگ  در منقار داشت . . .  وندرآن برگ و نوا خوش نالهای زار داشت ». کوتاه سخن اینکه : و هم  جناب فرودسی بزرگ شاهد و گواه خواهند بود که  در این دیار، هنوز  " گرز خورنده ی پهلوون  هست یا نه ؟! ( ظاهرا پنج شنبه مترو ی رایگان قراره تا 10 و نیم، در تمام خطور 5 گانه  سرویس بده. منتها  ایستگاه های آزادی و شریف در خط 2 مترو و ایستگاه های فردوسی و انقلاب در خط 4 ، قراره مورد استفاده ی خاص ! قرار بگیره.( و احتمالا چون سابق، در بعضی از ایستگاه ها، مترو توقفی نداره و خروجی ها باز نمیشه، تا ظاهرا از پراکندگی جمعیت جلوگیری به عمل بیاد )  در اون صورت کنترل وهدایت راهپیمایان ، ساده تر صورت می گیره، ظاهرا. اما خب خیلی ها به خودشون قول دادند که این بار  نه خر بشند و نه گول بخورند و نه  به سادگی رودست، تا نیک دریابیم  " همای اوج سعادت که می گریخت زخاک، این بار چه در چنته داره " به هر رو هر چه بادا باد

به شعر سایه  در آن بزم گاهِ آزادی         طرب کنید که پر نوش باد جام شما

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ - آزاد

کاروان

***

دیرست ، گالیا !

درگوش من فسانۀ دلدادگی مخوان !

دیگر زمن ترانۀ شوریدگی مخواه !

دیرست ، گالیا ! به ره افتاد کاروان .

 

عشق من و تو ؟ . . . آه

این هم حکایتی ست .

اما، درین زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب ،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست .

 

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

 

دیرست، گالیا !

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست .

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان .

هنگامۀ رهایی لبها و دستهاست

عصیان زندگی ست .

 

در روی مخند !

شیرینیٍ نگاه تو بر من حرام باد !

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق !

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد !

 

یاران من به بند :

در دخمه های تیره و غمناک باغشاه ،

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشۀ این دوزخ سیاه .

 

زودست ، گالیا !

درگوش من فسانۀ دلدادگی مخوان !

اکنون زمن ترانۀ شوریدگی مخواه !

زودست ، گالیا ! نرسیدست کاروان ...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پردۀ تاریکِ شب شکافت ،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت ،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خندۀ گمگشته بازیافت ،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها،

سوی بهار های دل انگیز گل فشان

 

پ ن /  هوشنگ ابتهاج – از دفتر شبگیر – " از مجموعه  آینه در آینه – ( برگزیده  شعر ه الف سایه ) ، به انتخاب دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی "- سرود ایرانی شون هم باشه برا  بعد،اگه شد. ( شعری که در انقلاب ۵٧ با صدای استاد شجریان و آهنگسازی جناب محمد رضا لطفی ، شوری به پا کرد ) اما ..

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ - آزاد

از روزگاران

***

توصبف شرح حال روزگاری که حافظ در آن می زیست به روایت روانشاد دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب "از کوچۀ رندان" هم خواندنی ست و هم مایۀ عبرت. ایشون اینطور روایت می کنند –

در روزگاری که ارباب بیمروت دنیا، دین و قدرت را سنگر می سازند برای اغفال و تجاوز ، کدام وجدان انسانی هست که به آنچه منشأ این نارواییهاست بی چون و چرا تسلیم باشد ؟ حتی یک حافظ خلوت نشین هم نمی تواند در چنین احوالی سکوت کند. وقتی وی ریا و فساد را در تمام طبقات به شکل زننده ای عیان می بیند ، آیا پیش خود مثل " عبید زاکانی " فکر نمی کند که « تخم حرام اندازید تا فرزندان شما فقیه و شیخ و مقرب سلطان باشند » ؟

در چنین روزگاری که او می تواند در خلوت خویش باقی بماند و جز به ورد و دعای نیمشب خویش که فایده ای هم از آن ندیده است ، به چیزی نیندیشد ؟  « هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش » بی ثباتی و نزلزل حوادت ، و تمایلات درونی شاعر از او یک رند آزاداندیش یا یک عارف مردم گریز بیرون آورد . در آن محیط و زمانه تصویریکه دیوان شاعر عرضه می کند عبارت  است از فساد و ویرانی.او در اشعارش چنان از گناه و فساد اهل زمانه شکایت دارد، چنان شیخ و صوفی و قاضی و محتسب را به یک چوب می راند، چنان همه آفاق را پر از فتنه و شر نشان می دهد که انسان خیال می کند دنیای او دنیایی بوده است واقعا استثنایی، دنیایی خیلی بیش از دنیای ما گناه آلود.

 این البته تا حدی درست است. روزگار حافظ ، اگر از روی دیوان وی تصویر شود ، روزگاری بوده است آگنده از فساد و گناه ، آگنده از تزویر و جنایت. البته تاریخ آن دوران هم هست که به این مایه فساد و جنایت شهادت دهد.

آنجا مادر یک پادشاه است که در کامجوییهای بی بند و بار خویش تا سرحد فحشاء پیش می رود. زن یک پادشاه دیگر شوهرخویش را در خواب می کشد، به این گناه که فاسق او را به حبس افکنده است . زن دیگری برادر شوهر را بر ضد شوهر خویش تحریک می کند تا از او کام بیابد یا نشئـۀ انتقام. پسر امیر مبارز ، پدر را کور می کند و زنش را می گیرد. یک پادشاه دیگر امرای خویش را وامی دارد تا زنان خود را طلاق گویند و او خود برای آنها غزل می سراید .  اموال موهوم یک خاتون – نازخاتون- به ملک اشرف چوپانی بهانه ای می دهد تا ملک و مال مردم را بزور غضب کند. برادر کشی و راهزنی کاری ست که پادشاهان و امیران نی از آن ابا ندارند و . .... این تصویری ست که تاریخ هم از روزگار حافظ عرضه می کند،  تصویری هم که دیوانش عرضه می کند از این خوشتر نیست. و بعد

برای یک رند آزاد اندیش ، دنیا چنان در فساد غوطه می خورد که دیگر هیچ عقل روشنی نمی توانست به حدود و قیود آن محدود بماند. " در محیطی که قدرت وسیله ای برای خفه کردن وجدان تلقی می شود و دین دامی برای فریب دادن . که می تواند به آنچه منشأ این اسباب ریا و تزویر و تبهکاری ست ، صادقانه تسلیم باشد ؟ شیخ و فقیه و مقرب سلطان در نظر او کسانی بودند که خود را به دیو سالوس و ریا فروخته بودند. وعظ و ذکر و دعا چه بود ؟ فسانه ای که واعظان بدانها آدمهای ساده را فریب می دادند و از آن دام تزویری می ساختند تا با آنچه  « خود بگویند و نکنند » مردم را در گمان و فریب نگه دارند.شراب و افیون وسیله ای برای فرار از خودی ، فرار از قیود و حدودی که انسان را به دنیا می پیوندد و پوچیهای آن .

 در دنیایی که جاهل دولتیار باشد و عالم بیدولت، چه اعتباری به شیخ  و مفتی و سلطان هست که ریا می کند و به حاجی که دایم سوگند دروغ می خورد و به خدا و خانۀ خدا.. در این احوال شیخ ریایی ابلیس واقعی بود و صوفی هم عبارت بود از مفتخور بیکاره. واعظ کسی بود که آنچه می گفت نمی کرد. اما قاضی که بود؟ آنکه همه او را نفرین می کنند و سعید آنکه هرگز روی او نبیند.

بزرگان و خواجگان شهر در چنین حالی مایه شان لاف بود و وقاحت و حشمتشان گزاف شناخته می شد و سفاهت . ابله کسی بود که بر ایشان امید خیر دارد ، و کوربخت آنکه ملازم ایشان باشد.( فلک به مردم نادان دهد زمام مراد ).

پ ن / - از کوچۀ رندان ،  دربارۀ زندگی و اندیشۀ حافظ ، به روایت روانشاد دکتر عبدالحسین زرین کوب_ کتاب بسیار زیبایی که باعث میشه فهم و درکٍ بهتری از اشعار دیوان حضرت حافظ داشته باشیم.هر چند گفتنی ها در موردش بسیار زیاده و در عین حال اثری روشنگرانه و آگاه کننده ( هم درباب شاعر و دیوانش و هم زمانه ای که در او می زیست و بسیار ابهامات دیگری که در مورد شخص شاعر و بعضی از اشعارشون شاید وجود داشته باشه رو بی پاسخ نذاشته).به هر رو خوندنش خالی از لطف نیست.

در انتهای این پست ، ابیاتی از جناب سایه به ذهنم میاد که  :

گل زرد وُ گل زرد وُ گل زرد              بیا با هم بنالیم از سرٍ درد

عنان تا در کف نامردمان است       ستم با مرد خواهد کرد نامرد !

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ - آزاد